فاطمه جان فاطمه جان ، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

نی نی ما

احوالات ما در ماه 8

سلام خانمم چطوری مامان ؟  اول از همه عید غدیر رو با اینکه تقریبا یه هفته ازش گذشته به دختر گلم تبریک میگم  ببخشید این هفته سرم شلوغ بود عزیزم آخه تخت و کمد و بقیه وسایلت و آوردن و منم سرگرم مرتب کردنشون بودم که البته هنوز تموم نشده   یکی دو روزشو مامان جون و خاله نفیسه هم اومدن کمک ولی خوب نه هنوز همه ی سفارشا رو کامل داده بود   و نه ما واسه چیدنشون عجله داریم . ولی هر وقت بیکار می شم میرم تو اتاقت و یه جایی را درست می کنم . دیگه خیلی بیشتر از قبل دلم میخواد این مدت باقی مونده هم بگذره و تو رو ان شالا صحیح و سالم تو بغلم ببینم     یه ده روزی میشه که وارد ماه 8 شدی...
7 آبان 1392

عید قربان

سلام کوچولوی من اومدم تا عید قربان رو بهت تبریک بگم مامانی  مبارکت باشه عزیز دلم       سرما خوردگیم هم بهتر شده خدا رو شکر ببخشید اگه این چند روز حالم خوب نبود و تو رو هم اذیت کردم قول می دم بیشتر از این حواسم به خودم باشه البته فقط به خاطر تو       ...
23 مهر 1392

مریضی بی موقع

سلام دخملی چطوری مامان ؟ انشالا که تو از این همه عطسه و سرفه ای که من می کنم اذیت نشی عزیزم   آخه بد جوری سرما خوردم   نمی دونم این وسط سرما خوردگی دیگه کجا بود از دیروز مدام آبریزش بینی دارم و سرم درد می کنه دارو هم چیزی نخوردم که یه موقع واسه شما بد نباشه گلم کاش زودتر خوب بشم آخه می ترسم تو اذیت شی این مدت حواست به خودت باشه           کار جابجایی اتاقا تموم شد پنج شنبه دایی محمد اومد اینجا و با کمک بابا همه وسایل را بردیم توی یه اتاق حالا دیگه اونجا آماده ی آمادس تا واسه ی شما آمادش کنیم عزیز دلم  ...
20 مهر 1392

بچه داری

سلام نی نی ناز من خوب و خوشی ؟  خوب واسه خودت تکون می خوری و این ور اون ور می ریا !! چند روز پیش وقتی داشتی تو دل مامانی وول می خوردی دیدم از رو لباسم هم تکون خوردنت پیداست عزیز دلم . کلی دلم واست ضعف رفت یکشنبه خاله نفیسه زهرا رو واسه یه دو ساعت آوردش اینجا که من مراقبش باشم آخه کلاس داشت و مامان جون هم رفتن مسافرت . البته روروکش هم آورده بود که من هی نخوام بغلش کنم و اونم راحت بره هر جایی که خواست   تو این دو ساعت با این که اصلا کاری نداشت و بازی می کرد اصلا به هیچ کاریم نرسیدم .  نزدیک ظهر زوری زوری خوابوندمش و اون موقع یه کم تونستم کارهامو انجام بدم . بعدش یه کم درک کردم که بچه داری چه جوری...
17 مهر 1392

پاییز متفاوت

سلام دخترم خوبی عزیزم ؟ اول بگم که تا حالا این پست رو دو بار کامل نوشتم و موقع ارسال همش پرید . منم این جوری شدم ولی چه فایده نشد دیگه کاریش کنم . واسه همینه که این قدر طول کشید فاصله ی بین دو تا پست . ببخشید دیگه تو هفته ی گذشته نوبت دکتر داشتم واسه ویزیت این ماه که بعد از معاینه و شنیدن صدای قشنگ قلب تو بهم گفت که این ماه وزنم به اندازه کافی اضافه شده و خدا رو شکر از این نظر خیالم راحت شد فکر کردم واسم سونو گرافی میده که وقتی ازش پرسیدم گفت : اگه جنسیتش رو می دونی دیگه لازم نیست ! آخه بابا می گه شاید اون بار اشتباه دیده باشه  ولی انگار نظر خانم دکتر یه چیز دیگس  .     ...
7 مهر 1392

ورود به ماه 7

سلام مامانی خوبی عزیز دلم ؟ خدا رو شکر به سلامتی با هم وارد ماه 7 شدیم و دیگه کم کم داریم به روزای به دنیا اومدنت نزدیک میشیم. درسته که دو ماه دیگه مونده ولی تقریبا دو سومش گذشته از فکر کردن به این موضوع هم لذت می برم هم استرس می گیرم لذت از اینکه می تونم ببینمت و بغلت کنم و استرس از اینکه : موقع به دنیا اومدنت چی می شه ؟ ( آخه هنوز معلوم نیست چه جوری زایمان کنم ) همه چی خوب پیش می ره ؟ تو نگهداری از تو ناوارد نباشم ؟ و ..... نمی دونم همه این طوری ان یا فقط من ؟ بعدش هم به خودم دلداری می دم که همه این راهو گذروندن و خدا کمک می کنه به همه . این جوری یه کم آرامش می گیرم ...
26 شهريور 1392

روز تو

دختر ناز مامانی سلام امروز روز تولد حضرت معصومه (س) است عزیز دلم که میشه روز دختر . روز تو . ان شالا سال دیگه با خودت این روز رو جشن می گیریم درست 6 سال پیش تو روز تولد حضرت معصومه جشن عقد من و بابایی بود یادش بخیر چه زود گذشتا ؟؟!!! خدا رو شکر که امسال تو هم تو جشن سالگرد ازدواجمون هستی . از اینجا به بابایی هم تبریک میگم     ان شالا که جزو همین دخترا باشی . هم شما هم همه ی دخترا ی دیگه ...
16 شهريور 1392

یه مامان تنبل

دختر خوشگل مامان سلام خوش می گذره بهت عزیزم ؟ خدا رو شکر به سلامتی با هم وارد هفته ی 25 شدیم و شما بزرگتر شدی و از تکون خوردنت می فهمم که کم کم جات داره تنگ می شه فقط 15 هفته ی دیگه مونده عزیزم که اونم زود می گذره تو هفته ی گذشته با مامان جون و خاله نفیسه رفتیم یه سری از وسایلت رو خریدیم . لوازم بهداشتی - چند سری لباس واسه اون روزایی که به دنیا میای - اسباب بازی های کوچولو و ... که همشون خونه مامان جونه و نشد ازشون عکس بگیرم . شاید هم صبر کنم و ان شالا وقتی چیدن اتاقت کامل شد از همشون واست عکس بذارم آخه این مامان تنبل هنوز مموری دوربین رو خالی نکرده راستی از خوش قدمی تو کوچولوی عزیز...
15 شهريور 1392

هفته 24 باتو بودن

سلام عشق مامان خوبی ؟ چند شب پیش خوابت رو دیدم عزیزم یه دختر سه چهار ساله که موهای صاف و بلندی داشت و خیلی دوست داشتنی بود . از اون موقع همش تو رو اون جوری تو ذهنم تصور می کنم . کی میشه به دنیا بیای و من واقعا اون روزا رو ببینم و لمس کنم ! البته به موقع نه زودتر نه دیرتر         تو هفته ی گذشته با خاله نفیسه رفتیم بیرون که واسه زهرا خرید کنیم . منم تو مغازه ها همش حواسم به سرویس های نوزادی و سیسمونی بود (بنده خدا با کی رفته بوده خرید ) چند مدل هم دیدم که تقریبا خوشم اومد ولی دلم می خواد بیشتر بگردم . از طرفی هم بعضی ها بهم میگن ممکنه سونوگرافی اشتباه کرده باشه و سابقه دا...
9 شهريور 1392

یه وضعی !

سلام خانمم چطوری نی نی شیطون من ؟ البته باید بگم شیطون و شکمو آخه هر وقت من یه چیزی می خورم چند لحظه بعدش تو هم شروع می کنی به تکون خوردن عزیز دلم . قربون اون وول خوردنت بشم من خدا رو شکر دل دردم بهتر شده این چند روز به لطف دارو ها و آمپول هایی که می زنم  . دکتر واسم پنج تا امپول پرولاتون نوشته که طبق تحقیقات اینترنتی بنده واسه کسایی تجویز می شه که یا سابقه زایمان زود رس دارند یا سقط مکرر و این جور مسایل .من که هیچ کدوم از اینا رو نداشتم تازه باید شبی یکی بزنم که تو همون تحقیقات متوجه شدم  معمولا هفته ای یا ماهی یه بار واسه همه بوده بعد از اون یه کم مردد شدم در مورد استفادش ولی به ق...
29 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی ما می باشد