پایان انتظار
سلام مهمون کوچولوی مامانی 
دیگه ساعتای آخریه که تو دل منی و انشالا تا حدود 16 ساعت دیگه به دنیا میای عزیز دلم 

بالاخره قسمت ما هم سزارین شد .... نمی دونم حتما این طوری صلاح بوده 
چهارشنبه که رفتم دکتر بهم گفت که هنوز همون جوری هستی و موقعیتت واسه زایمان طبیعی اصلا مناسب نیست
و بدون مقدمه گفت که می تونی فردا بیای یا جمعه
و یه نگاه رو تقویمش کرد و گفت یکشنبه بیا که میشه 17 آذر
منم همین طور خشکم زده بود انگار
هیچی نمی گفتم
بعدش پرسیدم نمی شه تا آخر هفته صبر کرد گفت : نخیر
منم گفتم چشم
ولی خودمو واسه حدود 20 -22 آماده کرده بودم برام تقریبا غیر منتظره بود .
هم خوشحال شدم هم ترسیدم هم کلی احساس دیگه که نمیدونم چی بود
به بابایی هم که گفتم همین طوری بود و هی می گفت می خواستی بگی تا هفته ی دیگه صبر کنه . بعدش زنگ زدم به مامان جون و به اونا هم خبر دادم
دکتر گفته شنبه شب بهم زنگ بزن تا باهات صحبت کنم و بگم چه ساعتی بیای بیمارستان.
ابن دو سه روز همش حواسم پیش توئه که ان شالا به زودی می تونم بغلت کنم و ببینمت و ببوسمت و ...
چه زود گذشت این 9 ماه
انگار همین چند روز پیش بود که وقتی بابایی از سر کار اومد بهش گفتم که بی بی چک مثبت شده و اونم با تعجب گفت مطمئنی ؟ وقتی آزمایش دادم هر دومون مطمئن شدیمو خوشحال .
دلم واست تنگ میشه واسه حس کردن تکون خوردنت واسه این که دستمو بزارم رو شکمم و باهات حرف بزنم .... میدونم حس خنده داریه ولی واقعا این طوریم .
برای مامان دعا کن عزیزم نمی دونم چمه اصلا
خیلی دوست دارم
مواظب خودت باش
فردا می بینمت
ان شالا





پایان انتظار
